¿عاشورای آن روزها...
جمعه 21 بهمن 1384
سلام
اینجا محرم است و آنجا جهنم...
اینجا رقیه واعطشا سرمیدهد و آنسو حرمله سرود پشیمانی با خویش نجوا میكند...
اینجا حسینعلیهالسلام، خون فرزند به آسمان هدیه میكند و آنسو عبیدالله، سرباز از كف میدهد...
اینجا فرزند حسنعلیهالسلام كه نامش قاسم است، جان خویش را فدای حسینعلیهالسلام میخواهد و آنسو همه غریق دریای حیرتاند...
اینجا همه میدانند كه بهشت را به كف خواهند آورد و آنسو كسی نمیداند كه میزبانش جهنم است...
بگذریم...

حسینعلیهالسلام را باید سلامی داد از روی تسلیم...
جبهه رویاروی حسینعیهالسلام را باید لعنت كرد، لعنتی به بلندای تاریخ و به عمق ظلم و جهل...
زیارت عاشورا را باید پاس داشت، نه آنگونه كه ما كردهایم...
زیارت عاشورا میثاق غیرت و حمیت و خداگرایی جماعت شیعه است كه امروز به فراموشی سپرده شده است...
یاعلی
نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ توسط : آزادی
ویرایش شده در جمعه 21 بهمن 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ
¿دوری از اسراف
دوشنبه 19 دی 1384
بسیار اتفاق می افتاد که امام شبها از اندرون بیرون می آمدند و اگر چرا نمی دوشن بود خاموش می کردند و فردا توبیخ می کردند که چرا چراغ را روشن گذاشتید. ایشان هنگام وضو گرفتن یک قطره آب اضافی مصرف نمی کردند و حتی در فاصله بین مسح و شستشوی دست راست و چپ شیر را می بستند.
نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در - و ساعت -
¿بقیع،میزباننور
یکشنبه 18 دی 1384
امروز، روز شهادت است...
امروز، فرزند راستین محمد صلیاللهعلیهوآله در بقیع غمگین و سكوتزده آرام میگیرد...
امروز پنجمین نور فروزان كهكشان حقیقت و عشق، از پشت كوههای زمینی به عرش میرود تا عالمی را سرشار اشك و آه كند...
بقیع، میهمان فرزند زینالعابدین است...
خاك سرزمین غریب بقیع را باید سرمه چشمان گنهكارمان كنیم...
بقیع همان است كه وحشیان وهابی، بر سرش ریختند و برای اثبات دوزخی بودنشان، تنها توانستند قبههای آن را ویران كنند...
خائنان حرم امن الاهی هم زیر فشار وهابیهای جمودزده و بیعقل، حتی از نزدیكشدت شیعیان به قبرهای امامان خویش هم در هراسند...

بگذریم...
با آمدنش دیار وحی و عصمت بار دیگر فتح میشود تا جای پای هیچ مشركی بر حرم امن الاهی سایه نیفكند...
دعا فراموش نشود...
یاعلی
نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1384 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : آزادی
ویرایش شده در دوشنبه 19 دی 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ
¿سردار شهید حاج همت میگوید:
شنبه 17 دی 1384
سردار رشید اسلام حاج همت می گوید: چهار روز قبل از شهادت محمد بروجردی برادرمان محسن رضایی تشریف آورده بودند، غرب. به ایشان گفتم که بروجردی به احتمال قوی اگر در کردستان بماند شهید می شود. حیف است این انسان بزرگ از دستمان برود.
... عجیب اینکه برادرمان محسن یک ساعت قبل از شهادت ایشان، که ما هم در کنار ایشان بودیم زنگ زدند و به برادر شمخانی گفتند بگویید بروجردی بیاید تهران. وقتی زنگ زده بودند بروجردی یک ساعت پیش شهید شده بود.
نام: محمد نام خانوادگی: بروجردی تاریخ تولد:۱۳۳۳محل تولد: بروجرد سال شهادت: ۱۳۶۲
محل شهادت: سه راهی مهاباد ـ نقده
نحوه شهادت: انفجار مین
آخرین مسئولیت: فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع)
نوشته شده در شنبه 17 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در شنبه 17 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ
¿عبور از مانع
شنبه 10 دی 1384
من در عملیات بدر، صدای شهید باکری را با یکی از رزمندگان می شنیدم. شهید باکری از آن رزمنده می خواست که از مانعی عبور کند او می گفت دشمن دارد مرا می زند. من نمی توانم عبور کنم. مدتی گذشت دوباره این دو با هم تماس برقرار کردند. شهید باکری گفت: از مانع گذشتی؟ آن برادر دوباره گفت: آتش دشمن سنگین است مرا می زنند، نمی توانم رد بشوم. شهید باکری با یک حالتی به آن رزمنده گفت: خدا آدم را نزند، بنده که کاره ای نیست. اثر این حرف در آن لحظه به قدری بود که با تمام مشکلاتی که در آن شرایط وجود داشت با یک روحیه عجیبی آن مانع را در هم شکست.
نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در - و ساعت -
¿فرمانده بسیجی
شنبه 10 دی 1384
در شب عملیات خیبر که دلهای عاشق شهادت به شوق میدان می تپید، فرمانده شهید آقا مهدی زین الدین نیز آرام و قرار نداشت. وقتی او را می دیدی که بشکه های بیست لیتری بنزین را همپای بسیجیان تا سه کیلومتری محل استقرار نیروها حمل می کرد و به قایقهای آماده عملیات می رساند، باور می کردی که او هم بسیجی ساده ای بیش نیست.
نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در - و ساعت -
¿قربان امام
شنبه 10 دی 1384
کمتر کسی بود که رودست بخورد. شوخی همه جایی و لو رفته ای بود. وقتی کسی داشت بند پوتینش را می بست یا با عجله لباس می پوشید یا هراسان و با شتاب پشت فرمان ماشین می نشست و استارت می زد یا موتور را با یک پا روشن می کرد رو به دیگری یا دیگران می کرد و با همان حال و با تندی و تیزی می گفت: بریم؟ و بسیاری که می دانستند می گفتند بزن بریم.
اما اگر شخص تازه وارد، هنوز مطلب به اصطلاح دستش نیامده بود، طبعاٌ می پرسید کجا؟ آن وقت بود که در جوابش می گفتند: قربون امام و همه می گفتند: برو بریم معطل نکن.
نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در - و ساعت -
¿تو بالا رفته ای!
دوشنبه 28 آذر 1384
درود بر آنان که سپیده دلشان را می جوییم...
روزهایی که خورشید وجودت پرتوهای سیاه افتاده بر زیستن کبود شده ما را دانه دانه پاک می کرد همه آن چنان تو را با گوشه های چشم مان به سخره می گرفتیم که گویی از ما نیستی و هیچ نمی دانی...
آن روزها تو را که چشمانت سرشار چشمه های جاری نور او بود از خانه های دلمان راندیم و چیزهایی را جایگزینت کردیم که مطمئن بودیم تو از آن ها بیزاری...
نمی دانم ما را نفرین کردی یا نه!
اما می دانم...

می دانم آن روزها که با آن چشمان آسمانی ات ما را می نگریستی بوی نفرین از نگاهت نمی آمد...
شاید...
نمی توانم بگویم اما دوست دارم دعایمان کنی و دست بر سرمان بکشی...
یاعلی
نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1384 و ساعت 03:12 ق.ظ توسط : آزادی
ویرایش شده در دوشنبه 28 آذر 1384 و ساعت 03:12 ق.ظ
¿خوش به حال...
سه شنبه 22 آذر 1384
خوش به حال بهشت زهرا، بهشت رضا و همه بهشت آبادها که بهشت شهیدانند. و هر شب در خراب آباد سینه هایشان، جشنی از عزم به پاست!
خوش به حال پیشانی بندها که به خاطر شهداء تا همیشه نام و نشان و تقدس دارند.
خوش به حال کوله پشتیها که هنوز هم یاد شهید می دهند و در رگهایشان نفس شهدا جاری است!
خوش به حال گل که بوی شهید میدهد!.
سلام!
سلام بر ام القصر که اهالی ویلا را هرگز به خود ندید.
سلام بر فاو که وفا و تعهد و بندگی را می آموخت.
سلام بر هورالهویزه که غفلت را محک زد.
سلام بر خور عبدالله که میزان بندگی را برملا می کرد.
سلام بر کله قندی که شیرینی جهاد تعارف می کرد.
سلام بر میمک و مهربان مهران.
سلام بر قلاویزان که نردبان عروج بود.
سلام بر رضا آباد که پر از خشنودی خدا بود.
نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در سه شنبه 22 آذر 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ
¿مردان بی نشان
دوشنبه 21 آذر 1384
لحظات اولیه عملیات بود که دیدم شخصی درحالی که کلاهش را سر خود گشیده دارد با یک موتور از ارتفاعات بالا می آید. از ظاهر او متوجه شدم که حاج همت است چون او را قبلاٌ زیاد دیده بودم. وقتی به بالای ارتفاع رسی رفتم جلو و از نزدیک او را نگاه کردم، حاج همت بود . گفتم: حاجی! شما اینجا چه کار می کنید؟ فرمانده لشکر کهنبایدروی ارتفاعات بیاید، آن هم در این وضعیت که هنوز بیش از یک ساعت و نیم از آغاز درگیری نگذشته؟
در جواب گفت: << شما فقط سکوت کن و به هیچ کس نگو که من اینجا هستم. اگر بچه ها من را ببینند دور و بر من جمع می شوند و از کارشان باز می مانند.>> این جمله را گفت و من عبور کرد و رفت، در حالی که آتش دشمن هر لحظه شدیدتر می شد.
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در دوشنبه 21 آذر 1384 و ساعت 12:12 ب.ظ
¿شهد مستی...
دوشنبه 21 آذر 1384
درود بر چشمان سرشار نورت!
خودت را نمیتوانم بگویم، زان رو كه به دستان ما شرافت لمس خویش نمیدهی و چشمان ما را مفتخر به دیدن رویت نمیكنی...
اما نیك میدانم كه با آن چشمان همیشه اشكبار از خضوع یار، مرا نیز گوشهچشمی مینگری...
تو آنگاه كه حتی قدمی برمیداشتی، هزار سال از قافله اسیران دنیا پیشی میگرفتی...

گرچه خودت چشمهای سرشار ابدیت و عشق بودی اما راهی كه میرفتی، زان رو كه راه دوست بود، نور وجودت را چندان افزون كرد كه حتی فرشتگان حاسب نیز حتی طمع شمردنش را ندارند...
دستی اگر بر سر ما بكشی...
یاعلی
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ توسط : آزادی
ویرایش شده در دوشنبه 21 آذر 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ
¿پیام شهداء
یکشنبه 20 آذر 1384
به فرزندانم نگویید به مسافرت رفته ام بلکه بگویید به کجا رفته ام و برا ی چه رفته ام.
۶۴/۷/۱۳ شهید علی ابراهیمی
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ توسط : راهیان سفر عشق
ویرایش شده در یکشنبه 20 آذر 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ